عين حال تا حدي افراطي متكي به مستندات و منقولات بود. صورتبندي يا استحكام روشهاي آنان (اگر هم قاطع نبود) متأثركننده بود، و احساسي از برازندگي، استحكام و صلابت ساختاري را عرضه ميكرد، كه از قرار معلوم آنان را قانع ميساخت. ما بايد اين مطلب را ذكر كنيم كه چرا آنان نميتوانستند به روشني ما دريابند كه يك استنتاج موجه و مستند كه ممكن است يك دادگاه را قانع سازد، در زمينهٴ علم الزاماً با ارزش نباشد؛ بيش از دو هزار سال طول كشيد تا اين امر معلوم شود، و امروز هم تنها اقليت كوچكي آن را كاملاً فهميدهاند. آنان از قضاياي مقدم بر تجربه، كه خود آنها را كاملاً مسلم ميدانستند، شروع ميكردند و به اثبات روابط منطقي آنها ميپرداختند. از آنجا كه به وجود اين روابط در همه چيز شكي نداشتند، وظيفهٴ آنان به استخراج آنها منحصر ميشد. آنان در جريان مباحثاتشان برخي دادههاي تجربي را به كار ميبردند كه از عهد باستان به ايشان رسيده بود، و احتمالاً برخي ديگر را كه خودشان در اوقات نادري كشف كرده بودند، بدان ميافزودند؛ ولي اين معرفت تجربي بسيار كم و نامحقق بود، و ايشان اهميت زيادي به اين موضوع نميدادند. يك موضوع تجربي ممكن بود محصول يك مباحثه باشد، ولي هرگز نميتوانست در سطح يك واقعيت جزمي قرار گيرد. دومي نهادي، متعالي، و لايتغير بود، و اولي فرعي و غيرقطعي. در مباحثات ايشان تجربه تابع عقل بود و عقل مُنقاد ايمان.
آن فلسفه اغراض مختلفي داشت و قسمت عمدهاي از وقت و نيروي اصحاب مدرسه مصروف مشاجره دربارهٴ موضوعات فني يا صور مباحثات، يا گاهي مباحث عميقتر ميشد، مانند آنچه در مسئلهٴ مفاهيم كلي (كليات) پديد آمد، ولي روح و روش همهٴ اين فلسفهها -- از لحاظ مخالفت با روش تجربي -- اساساً يكسان بود. گزاف نيست اگر بگوييم كه فكر قرون وسطايي، در استيلاي فلسفهاي بود كه بدان همچون ديهيم معرفت مينگريستند.
دانشمندان جديد، كه قرون وسطي را با آيين مدرسي متصل ميدانند، كاملاً به خطا نرفتهاند.
آيين مدرسي صفت مشخصه و شكل متعالي زندگي قرون وسطايي بود (همچنان كه هم اكنون نشان خواهيم داد، نه تنها زندگي مسيحي). ولي وقتي فكر قرون وسطايي را در آن زمينه ناچيز ميشمارند، يا آن را يكباره از نظر دور ميدارند، راه افراط ميپويند. اولاً، آيين مدرسي، عليرغم تسلطش، تمام حيات فكري نبود -- همچنان كه خوانندهٴ اين اثر درخواهد يافت، جويبارهاي كوچك فراواني وجود داشت كه سرانجام به علم جديد منتهي شد؛ ثانياً، نابخردانه است كه تنها جنبهٴ زشت آن ديده شود. يقين است كه آيين مدرسي به جاي تسريع پيشرفت دانش، آن را بازداشته است. آيين مدرسي، تا جايي كه به غرض اصلياش مربوط ميشد، سترون بود؛ ولي نميتوان نتيجه گرفت كه يكسره سترون بود. مردم اغلب بهتر از نظامياند كه گرفتار آناند.
عليرغم انحراف فكري آنان، كه حتي بدتر از انحراف اهل تنجيم و كيمياگران بود، زيرا نفوذ عميقتري داشت، برخي از اصحاب مدرسه متفكران برجستهٴ عصر خويش بودند؛ اگر نه به